تبليغاتX
الینا تمام زندگی من و بابایی



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


الینا تمام زندگی من و بابایی

و خداوند در یک روز زمستانی زیباترین هدیه اش را به ما بخشید و نعمت را بر ما تمام کرد.

دوباره سلااااااااااااااااااام

امروز میخوام راجع به عشق بابا امین و الینا بگم.

دوستان خوبم الینا و بابا امین به شدت به هم وابسته هستند . می تونم به جرات بگم که الینا تمام مدت با بابایی. و همه جا باهم میرند. مثل باشگاه، خرید، کارگاه دوست بابا امین و خلاصه کم مونده سرکار هم باهاش بره.

الهی همه مامان و بابا رو برای بچه ها نگه داره . الهی امین

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت22:20توسط مامان یاسمن | |

سلااااااااااااااااااااااااااااااام دوستان عزیزم

دوباره فصل زیبای مهر ماه امد و شروع سال جدید تحصیل و تلاش و کوشش.

الینای ناز ما هم به کلاس بالاتر رفت البته در مهد کودک . و ۴ تا کتاب بهش دادند که با دقت تمام جلد شد. البته الینای مو مشکی ما کلاس زبان هم میره و الان ترم ۴ زبان هست و قرار است از این ماه کلاس باله هم بره ! البته اگه دوست داشته باشه.

الهی قربونش بشم این وروجک ناز نازی و.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت22:16توسط مامان یاسمن | |

عزیز دلم الینا جان

تمام دلخوشیهای من و بابا تویی و دوست نداریم که تو را غمگین ببینیم مطمئن باش هیچ کس جای تو

را نخواهد گرفت حتی این کوچولویی که تا هفته دیگه بدنیا میاد. با اینکه خیلی خوشهالی اما مطمئنم

که خیلی غصه می خوری وقتی آبجی کوچولو بدنیا بیاد. ما رو ببخش که این اتفاق افتاد. اما با تقدیر

نمیشه کاری کرد.

+نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت1:59توسط مامان یاسمن | |

سلاااااااام

ترم سوم زبان عسلم شروع شده ترم دوم براش یک دوچرخه خیلی خیلی خوشگل خریدیم و عسل مو مشکی من کلی خوشهال شد. اوایل زیاد بلد نبود اما الان حسابی یاد گرفته و کلی بازی میکنه.

چیزی به بدنیا اومدن کوچولوی دوم ما نمانده و برای اینکه عسلی یک موقع غصه نخوره که اون و از یادمون بردیم قرار براش از طرف کوچولو یک جفت گوشواره بخریم تا زیاد غصه نخوره.

+نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت14:0توسط مامان یاسمن | |

سلام

روزهای سختیه دور از همسرم هستم و الینا به شدت بهانه میگیره . هر روز میبرمش بیرون و کلی می گردونمش که بهانه باباش و نگیره اما نمیشه. مثلا امروز بردمش براش کتابهای زبانش و خریدم و کلی گردوندمش اما شب وقتی رسیدیم خانه به پهنای صورتش اشک میریخت و فقط میگفت بابام و میخوام و خودمم باهاش گریه کردم. و حسابی دمق و داغون شدم

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت0:4توسط مامان یاسمن | |

سلام عیدتان مبارک دوستان

امیدوارم تهعطیلات به همه شما خوش بگذره. من و الینا تنها هستیم . بابا امین چند روزه رفته ابادان و ما تنهاییم و حسابی حوصله امون سر رفته منتظرم یکی حرف بزنه بزنم زیر گریه

+نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت22:42توسط مامان یاسمن | |

سلام دوستان عزیزم

 

الینای من حسابی بزرگ و خانم شده تو مهد هم کلاس زبان میره و هم ژیمناستیک.هر روز قر میزنه پس نی نی کی بدنیا میاد منم بهش میگم خیلی زود.

دوستان عزیزم یک مشکل کوچک پیش اومده و اونم اینه که من یادم رفته چجوری عکس بزارم و در ضمن سایتشم نمی دونم چیهمیشه کمکم کنید؟

بای

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت0:38توسط مامان یاسمن | |

سلام دوستان عزیزم

مو مشکی من امروز امتحان زبان داشت و از ۱۰۰ نمره ۸۰ امتیاز آورد و از اول تیر ترم دوم زبانش شروع میشه

این اولین آموزش جدی الینا بود امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق باشی .

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت23:32توسط مامان یاسمن | |

سلام دوستان خوبم .

امیدوارم اخر هفته خوبی را پشت سر گذاشته باشید. این هفته ۳ روز تعطیلی بود که ما تصمیم گرفتیم به شهر کاشان سفر کنیم . خیلی شلوغ بود اما رو هم رفته خوش گذشت .مجید پسرخاله ام الینا هم با ما اومده بود . شب تو چادر خوابیدیم خیلی مزه داد.

ما به نیاسر بعد به سمت فین کاشان رفتیم و فردای انروز رفتیم تا قمصر کاشان و از انجا به سمت مشهد اردهال رفتیم و سر مزار سهراب سپهری هم رفتیم . و عصر به سمت تهران حرکت کردیم. الینا حسابی بهش خوش گذشت اما وروجک برای لحظه ای مهلت نداد ازش عکس بگیرم.

 

این هم اخر هفته ما.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت14:48توسط مامان یاسمن | |

 

 

 

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک

میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی

با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی

ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن

همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس

واسه تولد تو باید دنیا رو اورد

ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد

اینا یه یادگاری توی خاطره هاته

ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد

تولدت عزیزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون

الهی که همیشه واسه تبریک امروز

بیان یه عالم عاشق، بیاد هزار تا مهمون

امروز نه اسفند ۸۹ است و الینای کوچولوی من سه سالش تمام شد . امروز براش تو مهدکودک جشن گرفتیم خیلی خوشهال بود و کلی ذوق و شوق داشت . کلی از دوستاش براش کادوهای زیبا اورده بودند .

در اسرع وقت عکسهایش را برایتان می گذارم.

 

+نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت23:46توسط مامان یاسمن | |

مجددا سلام

امروز متوجه شدم که من دوباره باردار هستم و تصمیم دارم برای الینا کوچولو یک داداش یا خواهر بیاورم و از این موضوع هم خوشحالم و هم شک زده چون اصلا انتظار نداشتم . الینا خانم کاملا متوجه این موضوع شده گاهی خوشهالی می کنه اما گاهی هم تصمیم میگیره مشت بزنه تو شکمم و میگه دوستش ندارم .

برای اینکه از الان نی نی و دوست داشته باشه براش کادو می خریم می گیم نی نی برات خریده و کمی خوشهال می شه. منم حسابی روزهای سختی را پشت سر می گذارم حسابی بی حال و جون شدم و توان انجام دادن کاری را ندارم و مدام زیر سرمم.

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت10:11توسط مامان یاسمن | |

سلام دوستان عزیز

فکر می کنم مدت زمان طولانی است که از همه بی خبر مانده ام ! حسابی درگیر جابجایی منزل و کارم بودم . روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم من و بابایی و الینا کوچولو اما با همه سختی تمام شد و به آرامشی نصبی رسیدیم .

ما تصمیم گرفتیم که از تهران بزرگ کوچ کنیم و به شهر کرج یا همان استان البرز سفر کنیم . که الحمدالله برایمان خوب بود و تونستیم یک خانه نقلی اجاره کنیم . البته الینا کوچولو حسابی اذیت شد مهدش و عوض کردم از مادر بزرگش دور شد اما کوچ خوبی بود و به این کوچ کردن نیاز داشتم . در اسرع وقت عکسهای خانه جدید و اتاق الینا را برایتات می گذارم

+نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت23:17توسط مامان یاسمن | |

روزها از پس هم می آید و می رود فرشته کوچک من روز به روز بزرگتر و

 خانم تر میشه . کلی کار یاد گرفته کلی شیرین زبونی می کنه . کلی

کمکم می کنه و فوق العاده شکمو اما اصلا چاق نمی شه.

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت15:5توسط مامان یاسمن | |

خداحافظ ای ماه غفران و رحمت
خداحافظ ای ماه عشق و عبادت
خداحافظ ای ماه نزدیکی بر آرزوها
خداحافظ ای ماه مهمانی حق تعالی
خداحافظ ای دوریت سخت و جانکاه
خداحافظ ای بهترین ماه الله


عید فطر.. روز چیدن میوه های شاداب استجابت مبارک باد
این عید فرخنده را به همگی شما عاشقان و دلدادگان صیام تبریک و تهنیت عرض می نماییم.

                                                                 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت9:37توسط مامان یاسمن | |

بابا امین دیگه برگشت تهران ، تصمیم گرفته دیگه نره آبادان الان نزدیک یکسال هست که این بابای سخت کوش در شهر آبادان به سر میبرد البته برای کار نه چیز دیگه . اما بلاخره تصمیم گرفت برگرده تهران کنار من و الینا خانمی. من خیلی خوشهالم انشاء الله که همه خانواده ها کنار هم شاد و سلامت زندگی کنند.

 

انشاء الله

 

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت12:48توسط مامان یاسمن | |

الینا حسابی بزرگ شده و کلی کارهای تازه یاد گرفته ، از همه مهمتر اینه که بیشتر کارهاش و خودش انجام می ده مثل لباس و کفشش و خودش می پوشه ،غذا خودش می خوره و کلی کمک به مامان تنبلش می کنه. الینا مهدکودکش و خیلی دوست داره کلی شعر و لغات انگلیسی یاد گرفته . خیلی دوست دارم مامانی من گاهی از شدت دوست داشتن می چلونمش اونم شکایت به باباش می کنه و میگه مامان میثمه من و می زنه.

تو این ماه رمضان حسابی تنبل و بی حوصله شدم ، حسابی از پا در آمدم و حال هیچ کاری رو ندارم .

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت12:44توسط مامان یاسمن | |

روز ۵شنبه ۱۷ تیر ماه ساعت ۱۶:۳۰ بعداز ظهر به سمت فرودگاه حرکت کردیم . وقتی سوار شدیم الینا کوچولوی من حسابی ترسیده بود و تعجب کرده بود از اینکه تو آسمان هستیم. الحمدالله به سلامتی رسیدیم بینهایت گرم و شرجی بود .

 

 

روزها و شبهای خوبی را سپری کردیم به الینا کوچولو خیلی خوش گذشت پارک دلفین ، کشتی و جاهای دیگر دیدنی جزیره کیش بردیمش شبها انقدر خسته بود که سرش و میذاشت رو بالش بیهوش بود تا صبح

 

روز یکشنبه ۲۱ تیرماه به سمت فرودگاه رفتیم و برای برگشتن به تهران آماده پرواز .سفر خوب و بی خطری بود و حسابی خوش گذشت. به امید روزهای بهتر و زیباتر

+نوشته شده در یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت9:4توسط مامان یاسمن | |

سلام دوستان

الینا کوچولو ۲۲/۰۳/۱۳۸۹ دچار بیماری سرخک شد.

خیلی وقته که به وبلاگ سر نزدم و مطلب جدیدی نزاشتم . آخه خسته ام و تنها بابای الینا کوچولو نیست و من باید یک نفره همه کارها رو انجام بدم . بچه ها هفته پیش خیلی بهم سخت گذشت آخه الینا از نصفه های شب حالش بد شد و تب شدیدی کرد و بعد دونه های قرمز ریخت بیرون صبح که بردمش دکتر حرف درستی نزدن تا ظهر که دوباره بردمش دکتر گفت که سرخک گرفته بچه ام خیلی اذیت شد و حسابی از بین رفت هیچی نمی تونست بخوره و فقط گریه می کرد. خلاصه که دست تنهایی اشکم در آمده بود.

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت13:56توسط مامان یاسمن | |

سال ۱۳۸۹ رسید. خداوندا تو را سپاس می گویم که این توفیق را به من و    خانواده ام دادی تا یک باره دیگر در کنار هم  دور سفره هفت سین بنشینیم و برای سالی پر بار و برکت و سلامتی برای خانواده هایمان دعا کنیم و از این که فرصتی دوباره یافتیم تا دلهایمان را پاک کنیم و سالی نو رو ببینیم. آرزو دارم سال جدید برامون پر بار و برکت و سلامتی باشه.

 اراده‌ی خداوندی در حیات دوباره ی آفرینش و تذکار الهی، دگرگونی و تحول، بالندگی و سرزندگی، ازبستر بهار در تجلی است؛ و نوروز ، جشنواره‌ی یگانگی سر و دست بر آسمان بردن همه ایرانیان در لحظه ی تحویل سال است و در زمزمه و نجوا، طلب دنیا و عقبا نمودن از یکتاست و پیاده‌کردن رسمی از شریعت مصطفی، همان تجدید دیدارها است. 

اینم تقویم سال ۱۳۸۹ الینا کوچولو

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت8:39توسط مامان یاسمن | |

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک

ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک

تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز

از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

يکي به نيت تو يکي از طرف من

الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي

با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي

ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد

اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون

الهي که هميشه واسه تبريک امروز

بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون

+نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت10:23توسط مامان یاسمن | |

 

روزها از پس هم می گذرد و تو روز به روز شکوفته تر و شاداب تر می شوی دلبرکم و من و بابایی از دیدن

تو و شیطنتهای تو لذت می بریم.زیباترینم تو تمام زندگیمان هستی و تو به زندگیمان نور و امید

می بخشی. دوستت دارم  

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت11:55توسط مامان یاسمن | |

مست و مستانه ام امشب

شوريست در دل عاشقم امشب

 وصف  امشب نگنجد بر اين قلم

که باد بي امان است امشب

 باز مي رود آن روزهاي گرم پاييز

برگ خشکيده فتاده بر جوي امشب

 ز فردا چون آيد برف سپيد بر بام خانه

مي زند قنديلک بر نوک آبريزان امشب

 باز نقش خاطره مي زند شاعر توانا حافظ

بر دل هر ايراني با نيتي ز دلش امشب

 اجيل و شيريني و شکلات و ميوه

بزمن شادي ماست گرد خانواده امشب

 شب يلدا چو باشد ز آغوش ما

دار قالي کوکب به پايان مي رسد امشب

ملودي عشق ترانه ساز دلها  چو شود

ياد هر معشوقي ز دل عاشق باز مي شود امشب

 به يک ثانيه دراز ترين شب سال است

خاطره شب يلدا هر سال بيدار است امشب

http://www.dostan.net/cl_upload/1_8609280413_l600.jpg

+نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت13:28توسط مامان یاسمن | |

Click Here For Get More E-Mails From Sare2008 Group

 

Click Here For Get More E-Mails From Sare2008 GroupClick Here For Get More E-Mails From Sare2008 Group

Click Here For Get More E-Mails From Sare2008 Group

 

دختر کوچولوی منم سیده عزیزم عید غدیر مبارک

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت13:58توسط مامان یاسمن | |

الینای مامان الان یکسال و نه ماهش شده و حسابی کلمات مختلف یاد گرفته و کمابیش 

حرف می زنه

دیگه اذیتی نداره و خودش کارهاش و انجام می ده .

 مثلاْ می گه :

دوتر (دکتر) ، آرا (سارا) ، دادا ( داداش) ، امیده ( حمیده) ، میسا ( ملیسا) و کلی کلمات دیگه

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت13:16توسط مامان یاسمن | |

سلام

بابای خوبم مواظب خودت باش

بچه ها بابای الینا رفته مسافرت خیلی دیر به دیر میاد پیش ما 

بچه ام خیلی غصه می خوره همش دلتنگی می کنه و میگه بابا امین منم بهش می گم رفته سر کار

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت14:19توسط مامان یاسمن | |

 

               

 

قرآن جز از مدح علی آیه ندارد

این صدف جز این دُر گرانمایه ندارد

رفتم زیر سایه لطفش بنشینم

دیدم علی نور بود سایه ندارد

علی علیه السلام و زیبائی ها:

از کعبه حق بانگ جلی می آید

آوای خوش لم یزلی می آید

بشنو که سروش وحی حق می گوید

آغوش گشایید علی می آید

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت11:16توسط مامان یاسمن | |

سلام عزیز دل مامان

الینا کوچولوی من حسابی بزرگ شده آخرین واکسن خانم خانما را زدیم خیلی اذیت شد بچه ام ۲ روز سرکار نرفتم الهی بمیرم همش گریه می کرد و پاش و نشون می داد و فقط گریه می کرد فکر کنم تو این مدت عمرش بچه ام انقدر گریه نکرده بود اما هر چی بود به لطف خدا تمام شد .


الینا حسابی بزرگ شده و راه افتاده و به همه جای خانه سرک می کشه و مدام گمش می کنم وقتی پیداش می کنم یا تو حمام یا تو کمدش قایم شده خلاصه که حسابی شری شده واسه خدوش

کلی کلمات جدید یاد گرفته مثل میی (گربه) اس (اسب) بیی (ببعی ) و بابا جون و مامانم البته مامانم و وقتی می گه که می خواد خرابکاری کنه گنجشکها را که می بینه میگه جوجی و کلی چیزهای دیگه که من کلی ذوق می کنم

 

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت8:16توسط مامان یاسمن | |

سلام

الینا کوچولو تازگیها حسابی شیطان و شیرین زبون شده   کلی چیز یاد گرفته مثلاْ میگه

امی ( امین )  . ارا (سارا) .  هاپو ( سگ)  . صدای خروس . صدای کلاغ .  و اینکه یاد

گرفته خودش کفشاشو می پوشه و در میاره وقتی می خواهیم بریم بیرون با دستاش اشاره

. می کنه که کفشهامو بده بپوشم 

الهی جیگرشو برم

 

+نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت11:12توسط مامان یاسمن | |

سلام 

دوستهای الینا سلام دخمل کوچولوی من خیلی غصه می خوره درسته که هنوز کوچولو اما مامانش که متوجه می شه و از طرف این دخمل کوچولو گله می کنه . می دونین چیه الینا با این که برای همه نظر می زاره اما هیچ کسی برای این فسقلی نظری نمی زاره و حسابی غصه داره  

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت10:34توسط مامان یاسمن | |

سلام بچه ها دیروز من و بابایی و الینا رفته بودیم پارک

به الینا خیلی خوش گذشت  حسابی بازی و شیطنت کرد  امــــــــا :

آخر شب خیلی اذیت کرد حسابی گریه کرد و آخر به سختی بهش شیر دادم و خوابید. شب بخیر   

اینم عکسهایی که ازش انداختیم

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت10:31توسط مامان یاسمن | |